تبليغاتX
نوشته های ناب

نوشته های ناب

دل من دیر زمانی است که می پندارد:

«دوستی» نیز گلی است‌‌٬

مثل نیلوفر و ناز٬

ساقه تَُرد ظریفی دارد.

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد.

جان این ساقه نازک را

                          -دانسته-

                           بیازارد!

¤

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 5:31 توسط محسن| |

طعم خیس اندوه و اتفاق افتاده

یه آه خداحافظ یه فاجعه ساده

خالی شدم از رویا حسی منو از من برد

یه سایه شبیه من پشت پنجره پژمرد

ای معجزه خاموش یه حادثه روشن شو

یه لحظه فقط یه آه همجنس شکفتن شو

از روزنه این کنج خاکستری پرپر

مشغول تماشای ویرون شدن من شو

برگرد به برگشتن از فاصله دورم کن

یه خاطره با من باش یه گریه مرورم کن

از گُرگُر بی رحم این تجربه من سوز

پرواز رهایی باش به ضیافت دیروز

به کوچه که پیوستی شهر است و لبالب شور

لحظه آخرِ لحظه ، شب عاقبتِ شب شد

آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بود

راهی شدنِ حرفِ ، نقطه چین پایان بود.

چی میشد همیشه عوض اینکه دنبال این بودیم که چرا اینطوری شد واسه چی این دریچه بسته شد به دریچه هایی که برایمان باز شدند فکر نمی کنیم؟؟

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 19:0 توسط محسن| |

خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر

این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر

 

آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف

ابرهای سر به راه ، بید های سر به زیر

 

ای نظاره شگفت ، ای نگاه ناگهان!

ای همواره در نظر، ای هنوز بی نظیر!

آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح!

مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر

 

مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان

مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر

 

ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن

با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر !

از کویر سوت وکور ، تا مرا صدا زدی

دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !

 

این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها

این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر

 

دست خسته مرا ، مثل کودکی بگیر

با خودت  مرا ببر ، خسته ام از این کویر!

 

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 18:56 توسط محسن| |
نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 0:23 توسط محسن| |