نوشته های ناب
فوق العاده است. « زندگي كنيد براي روياهايي كه منتظر حقيقي شدن به دست شما هستند.شما فرصتي براي بودن داريد.پس ساكت ننشينيد.بگذاريد همه بدانند كه شما با تمام توانايي ها و كاستي ها شاهكار زندگي خودتانيد.كافي است لحظات گذشته را رها كرده و براي ثانيه هاي آينده زندگي كنيد.چون روياهايتان آنجاست و شما فقط ،فقط يكبار فرصت زندگي كردن داريد » در گلستاني هنگام خزان ، رهگذر بود يكي تازه جوان صورتش زيبا ، قامتش موزون ، چهره اش غم زده از سوز درون ديدگان دوخته بر جنگل و كوه دلش افسرده ز فرط اندوه با چمن درد دل آغاز نمود اين چنين لب به سخن باز نمود گفت: آن دلبر بي مهر و وفا دوش مي گفت به جمع رفقا در فلان جشن به دامان چمن ، هر كه خواهد كه برقصد با من از برايم شده گر از دل سنگ ، كند آماده گلي سرخ وقشنگ چه كنم من كه در اين دشت ودمن گل سرخي نبود واي به من در همانجا به سر شاخۀ بيد بلبلي حرف جوان را بشنيد ديد بيچاره گرفتار غم است سخت افسرده ز رنج و الم است گفت بايد دل او شاد كنم روحش از بند غم آزاد كنم. رفت تا باديه ها پيمايد گل سرخي به كف آرد شايد! جستجو كرد فراوان و چه سود كه گل سرخ در آن فصل نبود هيچ گل در همه گلزار نديد جز يكي گلبن گلبرگ سپيد گفت: اي مونس جان ، يار قشنگ ، گل سرخي ز تو خواهم خون رنگ هر چه بايست كنم تسليمت ، بهترين نغمه كنم تقديمت گفت: اي راحت دل ، اي بلبل آنچناني كه تو ميخواهي گل قيمتش سخت گران خواهد بود راستش قيمت جان خواهد بود بلبلك كامده آن همه راه بود از محنت عاشق آگاه گفت برخيز كه جان خواهم داد شرف عشق نشان خواهم داد گفت گل : سينه به خارم بفشار ، تا خلد در دل پر خون تو خار از دلت خون چو بر اين برگ چكيد ، گل سرخي شود اين برگ سپيد سرخ مانند شقايق گردد لاله گون چون دل عاشق گردد تا سحر نيز در اين شام دراز نغمه اي ساز كن از آن آواز شب هوا خوش ، همه جا مهتاب است اين چنين آب و هوا ناياب است بلبلك سينۀ خود كرد سپر رفت سر مست در آغوش خطر خار آن گل ، همه تيز و خون ريز ، رفت اندر دل او خاري تيز سينه را داد بر آن خار فشار خون دل كرد بر آن شاخه نثار برگ گل سرخ شد از خون دلش مهر بود آري در آب و گلش شد سحر ، بلبل بي برگ و نوا دگر از درد نمي كرد صدا جان به لب ، سينه و دل چاك زده بال و پر بر خس و خاشاك زده گل به كف در گل و خون غلط زنان ، سوي ماواي جوان گشت روان عاشق زار در انديشه يار بود تا صبح همانجا بيدار بلبل افتاد به پايش جان داد گل بدان سوخته حيران داد هر كه مي ديد گمانش گل بود ، پاره هاي جگر بلبل بود سوخت بسيار دلش از غم او ساعتي داشت به جان ماتم او بوسه اش داد و وداعي به نگاه كرد و برداشت گل ، افتاد به راه دلش آشفته بد از بيم و اميد رفت تا بر در دلدار رسيد بنمودش چو گل خوشبو را دخترك كرد ورانداز او را قد و بالاي جوان را نگريست گفت:"افسوس پزت عالي نيست! گر چه دم مي زني از مهر و وفا جامه ات نيست ولي در خور ما" پشت پا بر دل آن غم زده زد خنده بر عاشق ماتم زده زد طعنه ها بود به هر لبخندش كرد پرپر گل و دور افكندش! واي از عاشقي و بخت سياه آه از دست پري رويان آه اي كاش بي هيچ كلامي، با هم همراه مي شديم. و دست به دست پرستوهاي مهاجر تا فراسوي ناكجا آبادِ زندگي پرواز ميكرديم. اي كاش با طنين آواي ملكوتي اذان ذره اي دلهايمان مي لرزيد.دستهايمان را بلند مي كرديم، و در پيشگاه معشوق هميشه جاويدان، طلب عمر و نياز ميكرديم. اي كاش به جاي اينكه در برابر گريه هاي كودكي مظلوم ، انگشت تعجب و حيرت به دهان بگيريم؛ذره اي عشق، قطره اي مهرباني ، و كمي محبت و عاطفه ، در دستهايمان ميگذاشتيم و تقديمش ميكرديم. اي كاش همان تكه ناني را كه داشتيم با هم تقسيم ميكرديم.سهمي از آنِ تو و سهمي براي من. اي كاش ديگران را دوست داشتيم.و به جاي سالهاي دور از هم، در برابر لحظه اي جدايي تاب نمي آورديم.اي كاش زماني كه باران مي باريد، قطره هاي باران، دلهاي مسدود شده و غبار گرفته مان را جلا ميداد. و به وسعت آسمان آبي آن را ، پاك و روشن ميكرد. ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشايي است مرا در اوج مي خواهي تماشا كن ، تماشا كن دروغ اين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن در اين دنيا كه حتي ابر هم نميگريد به حال ما همه از من گريزانند ، تو هم بگذر از اين تنها فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم دلم چون دفترم خالي ، قلم خشكيده در دستم گره افتاده در كارم ، به خود كرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن ، چه راهي پيش رو دارم رفيقان يك به يك رفتند ، مرا با خود رها كردند همه خود دردمند بودند ، گمان كردم كه همدردند شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند به سوي اوج ويراني ،پل پرواز من بودند. بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست مرا به بند میکشی از این رها تر از امید زخم نمی زن بهم که مبتلا ترم کنی از همه توبه میکنم بلکه تو باورم کنی قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد عذاب میکشم ولی عذاب من گناه نیست وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست دنياي اين روزاي من هم قد تن پوشم شده انقدر دورم از تو كه دنيا فراموشم شده دنياي اين روزاي من درگير تنهاييم شده تنها مدارا مي كنيم دنيا عجب جايي شده هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن مي كنم آينده ي اين خونه رو با شمع روشن مي كنم هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن مي كنم آينده ي اين خونه رو با شمع روشن مي كنم در حسرت فرداي تو تقويممو پر مي كنم هر روز اين تنهاييو فردا تصور مي كنم هم سنگ اين روزاي من حتي شبم تاريك نيست اينجا به جز دوري تو چيزي به من نزديك نيست هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن مي كنم آينده ي اين خونه رو با شمع روشن مي كنم هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن مي كنم آينده ي اين خونه رو با شمع روشن مي كنم دنياي اين روزاي من همقد تن پوشم شده انقدر دورم از تو كه دنيا فراموشم شده دنياي اين روزاي من درگير تنهاييم شده تنها مدارا مي كنيم دنيا عجب جايي شده تمام راهها را به سوی جاده تنهایی می پویم و در اضطراب گلبوته های جدایی، چشمانم را به سوی صداقت پروانه های شهر عشق آذین می بندم. به تو فکر می کنم که چگونه در گلزار وجودم آشیان کردی و بر تاد و پود تنم حروف عشق را ترنم فرمودی. پس باورم کن به وسعت دریا و به اندازه زیبایی چشمانت هنوز در من شمعی روشن است.و من در انتهای غروب ، نگاهم را به سوی مشرق چشمانت دوخته ام تا مگر بازتاب صداقتمان در دستان تو تجلی کند. کوه با نخستین سنگ شکل میگیرد. طولانی ترین راهها با اولین قدم آغاز می شوند و انسان با نخستین درد. اما من با اولین نگاه تو آغاز شدم. پس ای روح سبز باران در امتداد رگهای خشکیده ام ببار. باور کن با وجود تو زمستان بوی بهار می دهد و با یاری دستان تو گلها ، نسیم روحبخش یاد تو را در وجودم زمزمه می کنند.ای کاش می توانستم قطره قطره خون رگان خود را جاری سازم و این مردم را به شهری از شهرهای محبت می بردم تا ببینند خورشیدشان کجاست و یاری ام کنند. عزیزا : وقتی امید و یأس با هم برابر باشند زندگی چه معنایی دارد ، چه لذتی خواهد داشت؟ ورق که سیاه باشد ، قلم را یارای جولان بر عرصه کاغذ نیست. چه بگویم و چه بنویسم که کلمات گنجایش بیان محبت تو را ندارد و من به سوی هر کلمه ای که میروم از دستانم می گریزد. ولی با این همه ، همین کلمات شکسته بسته را کنار هم می گذارم و امیدوارم بتوانم ذره ای از بسیارت و اندکی از سرشارت را سپاسگذار باشم. گلی را که دیروز، به دیدار من ، هدیه آوردی ای دوست دور از رخ نازنینِ تو امروز پژمرد! همه لطف و زیبایی اش را که حسرت به روی تو می خورد و هوش از سر ما به تاراج می برد، گرمای شب برد! صفای تو اما ، گلی پایدار است بهشتی همیشه بهار است. گل مهر تو، در دل و جان گل بی خزان، گل تا که من زنده ام، ماندگار است.
ا کدام آفتاب طلوع کرده ای؟از کدام مشرق نورانی به جلوه در آمده ای که ب هر سمت می ایستم آفتاب تو در مقابل من است؟هزار بار با خودم کودکی هایم را دوره میکنم.هزار روز در ابتدای خودم می ایستم و گذشته ام را میشمارم.از هزار رودخانه باکره وضو میگیرم تا به دست هایت که از نماز می آیند برسم.شنیده ام بهشت با قدم های تو آغاز میشود.کدام رود پریشان را به تماشا بایستم که با نگاه تو آرام نشده باشد.کدام چشمه خروشان را به صحرا دعوت کنم که از چشم های تو آغاز نشده باشد.کدام واژه را به زبان بیاورم که در برابر نامن به رکوع نیامده و به سجده نیفتاده باشد.واژه ها تنها با زبان تو شیرین میشوند و شیرین ها ، فرهادی ات را کوهستان کوهستان نجوا میکنند.
آه ای شیرین شیفته تاریخ!مادر!هزار سال است که کودکی ام را بر شانه های تو می بارم.هزار سال است که به دستانت میدوم و نمی رسم.هزار سال است که نامت را نجوا میکنم و جوان میمانم.هزار سال است که زبانم به نامت میرسد سکندری میخورد.
باران،لبخندهای تو را به یاد می آورد و خورشید،مهربانی ات با که فردایم را روشن تر میکند،فریاد میزند.
به باران گفته ام تنها بر جا پای تو ببارد، به چشمه گفته ام تنها به سمت تو بدود و به رودخانه سفارش کرده ام که فقط برای وضوی تو زلال بماند.
ابرها از هر طرف که بیایند بر دستهای تو سرازیر میشوند.تا تو با آسمانی ترین آبی که میشناسیم وضو بگیری، آنگاه 2 رکعت نماز عشق به قبله ای که فقط تو می شناسی بخوانی و مادرتر بمانی.
کدام روز کدام خورشید؟در کدام مشرق طلوع کرده که بر ظهر پیشانی تو عمود نتابیده باشد و کدام باد سرگردان است که در کوی تو به آرامش نرسیده باشد.
ما نمی دانیم که تو را با کدام زبان زنده بخوانیم.نمی دانیم که آفتاب تو را چگونه درآسمان عشق رصد کنیم و با بادها چگونه مویه نماییم لبخندت کدر نشود.
در نبود تو تنهایی تاریکی داریم و در کنار تو هزار چشمه زمزم.آه ای زمزمه عشق،با ما جز با نگاهی که نشان خدا دارد مباش و جز با کلماتی که آیه های عشق اند حرف نزن.
ما دیروزمان را در سایه دستهای تو به امروز رساندیم و فردایمان اگر خورشید مهربانی ات نباشد معلوم نیست سر به کدام بیابان بگذارد.
جاده های به سمت تو راه افتاده اند ، کوچه های بن بست با قدم های تو به آسمان می رسند و گل ها تنها برای دیدن تو چانه میزنند.نگاه کن مادر، تا بهار در سرشاخه های قدم بزند، حرف بزن تا باران در زمین جریان یابد، تا آسمان به پای زمین بیفتد و لبخند بزن تا کدروت جهان را کدر نکند.
با ما مادر بمان، در هر لحظه ای از تاریخ که باشیم ، در هر نقطه از جغرافیا و به هر قبله ای که میدانیم نمی دانیم قامت بسته باشیم.
با ما فقط مادر بمان.
همه چيز آرام.....آرام ... باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام
شبها بخوابم " با ياد تو "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غير تو !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ..
| Design By : Night Skin |


